هر روز هر ساعت هر دقیقه
مردها که گریه نمی کنند...
امشب پرده تمام پنجره ها را كشيده ام!
مي خواهم بنشينم و يك دل ِ سير،
برايت گريه كنم!
ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،
تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت
صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
«-مردها که گريه نمي كنند!»
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،
به درياي گريه بزنم!
هوس كرده ام ديده ام را،
به ديدار دريا ببرم!
بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!
حساب ترانه هاي مرطوب را!
حساب گريه هاي گم شده را ...
مي خواهم بنشينم و يك دل ِ سير،
برايت گريه كنم!
ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،
تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت
صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:
«-مردها که گريه نمي كنند!»
حالا بزرگ شده ام!
مي دانم كه پدرم نيز
بارها در غم تقويمها گريه كرده است!
حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!
هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،
به درياي گريه بزنم!
هوس كرده ام ديده ام را،
به ديدار دريا ببرم!
بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!
حساب ترانه هاي مرطوب را!
حساب گريه هاي گم شده را ...
حساب آرزوهای بر باد رفته را ...
حساب ...
نوشته شده در تاریخ 25 دی 1390 و در ساعت : 05:55 - نویسنده : علی باقری
مرا ببر
مرا ببر ...
من خیلی دلم برای تو تنگ است ....
مرا ببر به کوچه های دلتنگیت
مرا ببر به همان جایی که حس کردی میتوانی عاشق باشی...
میتوانی دوست داشته باشی...
گاهی باید باور کرد اگر چه سخت نبودنت را ....
ولی باور کن نمیشود باور کردن همیشه نبودنت را ...
مرا جا کن در خاطره های شیرینت ...
که تمام خاطره های مرا پر کرده ای تو ...
کاش بیایی و ببری مرا با خودت
هوای دلتنگیست هوای اینجا
باید باور کنی دلتنگی مرا ....
باید باور کنی تنهای مرا....
آخرین مطالب نوشته شده