به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تو اگر نباشی...

به من بگو تو اگر نباشی شانه های کدامین غزل مرا از این همه تنهایی بگیرد و من ابر


هزار دلتنگی را بر دامن کدامین آبی تا بی نهایت گریه کنم؟

به من بگو تو اگر نباشی لذت کدامین شعر مرا به نهایت یک عشق رساند؟


به من بگو تو اگر نباشی کدامین دست مهربان ساحل امن عاشقا نه ای برای زورق


شکسته ی  قلبم باشد؟

به من بگو تو اگر نباشی کدامین شوق پریدن فرصت دوباره برای پرستوی نا شکیب دلم باشد؟


به من بگو اگر تو نباشی کدامین افسون جادو شده ی سر غزل مرا به این همه خوب


به این همه زیبا به این همه سرشار پیوند زند؟

به من بگو اگر تو نباشی کدامین بهانه برای دلم باقی می ماند تا بهانه گیریهای این دل


سودایی تمامی داشته باشد؟

به من بگو تو اگر نباشی کدا مین ستاره مرا راهنمای تیره روزیهای بی شمارم باشد و


ماه کدامین یلدایی ترین شب مرا به سمت صبح براند؟

به من بگو تو اگر نباشی کدامین آبی  عشق را به تفسیر دوباره نشینم  ؟کدامین بهار


را بفهمم ؟کدامین ترانه را بنوشم ؟کدامین غزل را بدانم ؟

به من بگو تو اگر نباشی  نصیب من از این زندگی چه خواهد بود؟ سهم من از عشق؟


قسمت من از آسمان؟ فرصت من از ابتدای زمین؟

به من بگو تو اگر نباشی نسیم دوستت دارم از سمت کدامین شرقی ترین آرزوی من


خواهد وزید؟کدامین خاطره ی سبز مرا از این همه   خزان  خواهد گرفت؟ کدامین ظهر

 مردادی مرا از این همه سرمای خمار خواهد ربود؟

به من بگو تو اگر نباشی به کدامین امید سر از بالین شبانه ها برگیرم و به شوق


کدامین روز هستیم را رنگی دوباره از آغاز زنم؟

به من بگو تو اگر نباشی چه کسی مرا به سوی عاطفه خواهد برد و مرا مهمان دقایق


مهربانی خویش خواهد کرد؟
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 28 آبان 1389 و در ساعت : 07:32 - نویسنده : علی باقری
شانــه‌های غـرورت تــشنه هـــق هـــق اســت...

حتــی غریبــه‌ها می‌دانند


کــه شانــه‌های غـرورت


تــشنه هـــق هـــق اســت...


حتــی می‌دانند

که بــاید پلکهــایت را


دوســت داشــت...

دستانم هنوز بوی آخرین غزل عاشقانه ات را میدهد

 

و چشمانم در کورسوی جاده های قلبت

 

به دنبال لحظه آغازین دیدار میگردد

 

نگاه کن لبانم شکل اسم تو را

 

از لابلای برگهای زرد و نارنجی میدزدد

 

و سالهای کودکی از دست رفته ام

 

برای پیدا کردن عروسک دست و پا شکسته

 

هورا می کشند

 

من اما ....بی آنکه بدانم کیستم

 

ثانیه های با تو بودن را

 

شماره می کنم و

 

به سالهای بی تو بودن

 

پوزخند می زنم...

راستس دردودل با تو چقدر زیباست

رفیق رویاهای من...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 23 آبان 1389 و در ساعت : 03:04 - نویسنده : علی باقری
راستی دوباره کی به خواب من می ایی...؟؟

نازترین گل باغ آرزوهام...


اسمانی ترین دختری که دیده ام...  
 
بی شک تو را فرشته میدانم...

دیشب خوابت را دیدم نشسته بودیم و من برایت شعر میخواندم خوب یادم نیست

شعر از چه کسی بود ولی میگفتی عاشق شعرهای فروغم...

وای وای تو چقدر مهربان بودی خواب من بوی گلهای اقاقی را گرفته بود...

از تو مي شود سخن گفت اما هرگز نميتوان تو را دانست . از تو مي شود حرف زد اما

هرگز نميتوان تو را فهميد . تو آنقدر بي نهايتي كه نهايت من در برابرت چونان قطره در

 تعامل درياست . تو آنقدر مهرباني كه محبت خرد و ناچيز ما در تقابل آن همه نمي از

يمي است و بسيار اندك . تو آنقدر زلالي كه عقل در مصاف فهم تو عاجزانه در پي كار

 خويش ميرود  
 

 بي بها نه تر از هميشه و عاشقا نه تر از گذشته ميگويم كه به وجود نازنينت مي بالم


و به داشتنت سر بر آسمان مي سايم وبا تمام بودنم دوستت دارم وبا تمام وجودم مي

 پرستمت که يگا نه خداوندگار روح و قلب و احساس باراني منی تا به ابد.

سبز باشي و باقي كه بودنت بها نه ي بودن من است و نفسهات راز ماندگاري قلبم و


نگاهت دليل تداوم روحم و وجود آسمانيت پاسخ دل دچار من...  
 
راستی دوباره کی به خواب من می ایی...؟؟

یادت نرود من کنار اقاقی ها منتظرت هستم...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 14 آبان 1389 و در ساعت : 06:44 - نویسنده : علی باقری
راستی بانو چشمان شما چه رنگیست...؟

راستی بانو چشمان شما چه رنگیست...؟


من وقتی به چشمهای شما نگاه میکنم

گم میشوم در چشمهای شما

میخواهم از چشمهایت بگویم...

چشمهایی نه از جنس غزل بلکه خود غزل. خود خود عشق . تمام تمام صداقت .

چشمهایی مثل چشمه سار ترا نه در سکوت شاعر. چشمهایی به رنگ دلهای بی ریا .

 به شکل قشنگ حادثه ی عشق . چشمهایی شبیه خود اتفاق عشق.

به دیدن چشمهای تو که می آیم عجیب یاد آسمان می افتم و دلم پر پرواز میگیرد و


مرا تا اوج تو پر می دهد . به دیدار چشمهای تو که می آیم چنان در جذبه ی اهورائیت
 
گم می شوم که زمان در ذهن خاطره ام نمی ماند و من گویی فراتر از مرزهای مادی

به معنویتی تمام دست می یابم .

 

بارها به تو گفته ام چشمهایت از جنس دیگری است .


از جنس خاک ؟ نه؟!هرگز


از جنس آب ؟! باز هم هرگز


از جنس اقاقی ؟!


از رویای نسترن؟!


از خواب خوش مریم؟!


از خیال دل انگیز کوکب؟!


از عطر شب بوها؟!


نه از هیچکدام از این زمینی و زمینی صفتان نیست که چشم تو آفریننده ی عشق


است و آفریدگار ترا نه.

و کاش می توانستم چشمهای تو را به آنانی که تور ا ندیده اند نشان دهم تا آینه را باور

 کنند . تا خدا را بهتر ایمان آورند .تا عشق را بیشتر بدانند و مهربانی را بهتر بفهمند .

کاش می توانستم به آنان بگویم که تو کدامین آیه ی آسما نی در کتاب قلب منی که

هر گاه به چشمهای تو می رسم تمام عشق بر من هبوط می کند .کاش میتوانستم

بگویم که چشمهای تو کدامین سمت رویای آبی دل از دست دادگی است...

می خواهم بگویم تقدیم  به تو  می بینم حقیر تر از آن است که ارزانی تو نمایم...

ولی من جز شما کسی را ندارم

اگر چه ناقابل پذیرا باشید...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 9 آبان 1389 و در ساعت : 07:42 - نویسنده : علی باقری
میدانی تو خوب هم میدانی...

شايد خودت هم........نه.......... خدا مرا نبخشد مگر ميشود تو نداني؟تويي كه اين همه زلالي. تويي كه اين همه آسماني . تويي كه اين همه معرفتي. مگر ميشود تو نداني عشق چند ركعت فدا شدن است ؟!مگر مي شود تو نداني كه غزل چند بيت عاشقي است؟! مگر ميشود تو نداني كه شعر تنها بها نه اش سرايش لبخند توست ؟! تو به اندازه ي تمام فروردينهاي بهار سبزي . به وسعت تمام ارديبهشتهاي خدا عاشقا نه اي و به زيبايي تمام خردادهاي بهاري گرم و دلنشيني . تو عاشقا نه ترين فصل خدا در دفتر احساس مني و من بي بها نه ترين مرد باراني كوچه باغ خاطرات تو.تو مي داني و خوب هم ميداني كه چقدر دوستت دارم كه يگا نه بانوي ناب تمام لحظه هاي مني و چقدر براي توام كه بي مثال خاتون غزلم و نازنين يار دلنواز تمام دقايق مني .تو ميداني و خوب هم ميداني كه نماز عشق چند ركعت است و آنرا بايد به امامت كدامين سرو باغ آرزو سرود چرا كه تو خود صبحي و مقتداي دل دچار من...


دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟

روی تن شبنم ؟ اگر از شاخه چکید چه؟


روی لبخند گلبرگ؟ با زمستان چه کنم؟


روی بستر ساحل ؟ پس چگونه جلوی رقص موج را بگیرم؟


پس بهتر انست که در لحظه لحظه دلتنگی هایم دوستت دارم را زمزمه کنم چرا که همیشه دلتنگ توام

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 6 آبان 1389 و در ساعت : 06:56 - نویسنده : علی باقری
هنوز هم که هنوز است داد میزنم بانو ...دوستت دارم...

چشم‏هايت


روياي كودكي‏ام بود


و نگاهت؛


اريب و خيس،


باران لحظه‏هاي دلتنگي‏ام


دوستت دارم... 


و تو قرنهاست اين را مي‏داني ... 

 


و باز... 


نمي‏دانم


از چشم‏هايت بگويم


از دستهايت


يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب مي‏بخشد

 


نمي‏دانم


چرا از يادم نمي‏روي!؟


اينگونه تلخ نگاهم مكن


اين دستهاي خالي


ميراث اجدادي من است


و اين زمين نفرين شده؛


زادگاهم


و اين زبان ناگشوده؛


زبان مادري‏ام


من راز اين بغض‏ها را


سالهاست كه مي‏گريم


و پشت هاله‏هاي غبارآلودت خيسم...  

 


بانو به چه مي‏نازم


به بی تو بودنها... 

 

به بی تو گریه کردنها... 

 

نه نه بانو   

 

من به روزی که به شانه هایت تکیه خواهم داد مینازم... 

 

به حرفهایم نخند  

 

من خوب میدانم روزی به شانه هایت تکیه خواهم داد و تو 

 

دستهایم را خواهی گرفت... 

 


بعد از تو


اين سروهاي بي‏خاصيت هميشه سبز


اين آسمان ويران و نانجيب 


و اين عروسكان كاغذي


اذيتم مي‏كند


كجاي كاري بانو...


آفتاب را از نگاهم دزديدند


من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم


با نور ماه زندگي كردم


و اكنون اين ماهي كوچك


در تنگ خاطراتم نمي‏رقصد  

 


بعد از تو


آنقدر با شب بودم


كه نور چشم‏هايم خاموش شد


و آنقدر اسمت را گريستم


كه نامم فراموشم شد  

 


بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را


به كودكان كوچه‏مان گفتم


كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم


چرا از ياد كودكان كوچه‏مان نمي‏روي...؟


من قصه‏هاي مادربزرگم را گوش كردم


من معصوميت مردمانم را فهميدم


حتي شعر ديروزم فراموشم شد


اما تو چرا از يادم نمي‏روي...؟ 

 


و من...


با اين زبان زنجيري


هنوز هم كه هنوز است


داد مي‏زنم


بانو!


بانوي سرزمين آفتاب


"دوستت دارم"

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 1 آبان 1389 و در ساعت : 10:14 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com