به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
نه اما تو که رفته بودی از پیشم...

صدایی می آید و مرا میخواند دائم


اما نمی دانم از کدام سو میشنوم!


چه باید کرد؟


نمیدانم!


در این هیاهو در این صداها توان تشخیص را ندارم!


دوباره تکرار کن!


مبادا فکر کنی بی توجه شده ام به صدایت!


و عادی و تکراری شده نوایت؟


نه وقتی میخوانییم حسی عجیب مرا وادار به حرکت می کن!


اما جهت....!


دوباره گوشم را پر کن از صداییت!


چند روزیست خبری از آن لحن شیرینت نیست!


.


.


.


آه یافتم


یافتمت


درست است حدسم؟


تو؟


نه اما تو که رفته بودی از پیشم!


دوباره بخوان نامم را!


چقدر صدایت عوض شده!


نه تو نیستی


مطمئن شدم دیگر!



| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 23 اسفند 1390 و در ساعت : 04:01 - نویسنده : علی باقری
سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
سیمین دانشور چند روز پیش دنیای خاکی رو وداع گفت مثل جلال... همان جلالی که تو سیاه سوخته شیرازییش بودی... و انگار دنیا دلگیر تر از همیشه شد...

من دوستت داشتم نه به خاطر سووشون بلکه تو را از نامه هایی که برای جلال مینوشتی شناختم همان جلال یا به قول خودت اسب سفید... "‌من در بچگي عاشق اسب بودم. به مادرم مي گفتم وقتي بزرگ شدم زن اسب مي شوم... آن روز مقدس كه تو از من خواستگاري كردي به خانه كه رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار مي خوردند. گفتم من اسبم را پيدا كردم. مادرم پرسيد كجا مي بنديش؟ گفتم نه، اسب واقعي ام را. مي خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد... من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسيديم و اين بزرگ ترين شانس هاي جهان است كه عاشق و معشوق به هم برسند..."

چهل سال بود که بین تو و جلال یک دنیا فاصله افتاده بود چند روز پیش بالاخره فاصله ها را کنار زدی ...


واسه تو نوشت : نمیتونم ببخشمت ... دور شو بورو نبینمت...تیکه ای بودی از دلم ... خشکیدییو  بریدمت...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 22 اسفند 1390 و در ساعت : 12:37 - نویسنده : علی باقری
چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟

بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را


به كودكان كوچه‏مان گفتم


كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم


چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟


چگونه به اقاقیهای باغچه که قول تو را به انها داده ام بگویم

تو دیگر نمی ایی...

حتي شعر ديروزم فراموشم شد


اما تو چرا از يادم نمي‏روي...؟ 

 


و من...


با اين زبان زنجيري


با گلوی بغض کرده


هنوز هم كه هنوز است


داد مي‏زنم


بانو!


بانوي خاطره های نقطه چین شده...


"دوستت دارم"


اگر چه خیلی زود رفتی...



پی نوشت: چرا دروغ بگویم که از یادم رفته ای ؟؟!!! بغضهای شبانه ی من هنوز بوی تو را دارند...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 11 اسفند 1390 و در ساعت : 12:42 - نویسنده : علی باقری
کاش ان روزها نبود...

آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم

كه مبادا روزي ديگر اين چنين

در كنار هم نباشيم

كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن

يك ثانيه از حال را بخوريم

 آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه فهميديم بزرگ شده ايم

و آن لحظه آرزو كرديم

كه كاش كوچك مي مانديم

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه زندگي را فهميديم

كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست

و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم

 آغاز جداي ما همان لحظه بود

كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است

و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند

 آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد

كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست

آغاز جدايي ما همان روز بود

و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم

با خود مي گوييم

كاش آن روزها نبود

كاش نبود

 كه آغاز جدايي ما همان روزها بود...



پی نوشت : وقتی دیدنت دردی را دوا نمیکند تازه میفهمم که ندیدنت چقدر خوب است...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 6 اسفند 1390 و در ساعت : 01:50 - نویسنده : علی باقری
به گوشت میرسه روزی...

به گوشت میرسه روزی که بعد از تو چی شد حالم 
چه جوری گریه می کردم که از تو دست بردارم


نشد گریه کنم پیشت نخواستم بدشه رفتارم
نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب در گیرم
یه روز تو خندهات گفتی تو می مونی و من میرم


سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم 
ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینارو چرا باید می فهمیدی 
منو دیدی ولی یک بار ازام چیزی نپرسیدی

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 2 اسفند 1390 و در ساعت : 08:42 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com