دوباره باران و دوباره تو ...
امروز داشت باران میبارید و من دوباره دلم برایت لک زده بود ...
یاد شعر حمید مصدق افتاده
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران
برچسب ها : دوباره باران و دوباره تو,سوکهریز
نوشته شده در تاریخ 8 فروردین 1391 و در ساعت : 07:16 - نویسنده : علی باقری
یاد شعر حمید مصدق افتاده
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران
پر مرغان نگاهم را شست...
رفتنت مثل بی باوری يک خواب است هنوز
و
يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت
و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬
برای رد ادعای شوم فصلی که گمان میکند آغاز بهار دلکش زندگی است .
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب
مثل خواب...
کاش مثل فیلمها روی زندگی من نوشته میشد 10 سال بعد ...
پی نوشت : کاش معنی سه نقطه پایانی جمله هایم را میدانستی...
پی نوشت : کاش معنی سه نقطه پایانی جمله هایم را میدانستی...
برچسب ها : دوباره باران و دوباره تو,سوکهریز
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 8 فروردین 1391 و در ساعت : 07:16 - نویسنده : علی باقری