دختر دستفروش مترو
بالا بلند ایلیاتی من ، صبوری چشمانت آبگیر آهوان آبستنی است که باران بی موسم فردا
را نوید خواهد داد. این صدای خیس که از گداز حنجره ات بر می خیزد اندوه دیرسال
دخترکان قبیله من است...
برقصان دستهایت را بر شکوه نخل ها تا سینه سرخ های عاشق به آواز آیند در کلاغی رنگ
رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای...روسری ات را بر هیاهوی بادها بیاویز تا زمین بوی لاله و
ریحان بگیرد...فردا مرا در هق هق چشمهایت بدار خواهند آویخت...
باید باور کنم تنهایی تو را... باید باور کنم تنهایی تو را...
تقدیم به : دختر دست فروش مترو