به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
دختر دستفروش مترو

بالا بلند ایلیاتی من ، صبوری چشمانت آبگیر آهوان آبستنی است که باران بی موسم فردا


را نوید خواهد داد. این صدای خیس که از گداز حنجره ات بر می خیزد اندوه دیرسال

 دخترکان قبیله من است...

برقصان دستهایت را بر شکوه نخل ها تا سینه سرخ های عاشق به آواز آیند در کلاغی رنگ

رنگی که بر شلال موهایت آویخته ای...روسری ات را بر هیاهوی بادها بیاویز تا زمین بوی لاله و

ریحان بگیرد...فردا مرا در هق هق چشمهایت بدار خواهند آویخت...

باید باور کنم تنهایی تو را... باید باور کنم تنهایی تو را...



تقدیم به : دختر دست فروش مترو
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 23 آذر 1389 و در ساعت : 08:00 - نویسنده : علی باقری
و کاش فردا هرگز نیاید...
امشب تا صبح بیدار خواهم ماند و برایت گریه خواهم کرد...

 امشب دفتر عشقت را دوره خواهم کرد و تا خود صبح دوستت خواهم داشت...

 بیشتر از جانم، بیشتر از همیشه و اما فردا نه، فردا فراموشت خواهم کرد انگار هیچ

وقت برایم نبودی و قلبم را از تو پس خواهم گرفت...

 و دیگر دوستت نخواهم داشت، فردا برای همیشه ترکت خواهم کرد و دیگر

هرگز تو را نخواهم دید حتی در خواب و خیالم، از فردا تو را تنها خواهم  گذاشت ...

 تنها با رقیبانم و من تنهای تنها خواهم رفت بدون اینکه حتی ببینم بدون اینکه

افسوسی بخورم و جایی خواهم رفت که، از تو دور دور باشم...

 جایی که دست تو به من نرسد و این آخرین وداع من با توست چون همه ی راه ها را برویم بسته است

 دیگر فکرت را نخواهم کرد انگار که هرگز تو را ندیده ام...

امشب من ، برای تو غریبه ای هستم ولی فردا، تو برای من غریبه ایی هستی

 که هر گز نمیشناسمت و کاش امشب صبح نشود و تا ابد شب بماند و کاش فردا
 
هرگز نیاید...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 15 آذر 1389 و در ساعت : 04:13 - نویسنده : علی باقری
ای بها نه ی بهار...
پاییز در کوچه ها می وزد و برگها از شاخه ها برای همیشه وداع میکنند اما در اتاق آبی

 ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور .


پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح

عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود .


پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه

ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور.


اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی

 این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز

سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر

پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی

ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان

اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد .


درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای

 توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر

 نشاط خرداد را یاد آور می شود .


ای بها نه ی بهار!

ای بهار را بها نه !

با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی .

پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم.

خاتون غزلهای ناب فروردینی من!

بانوی تکامل اردیبهشتی عشق!

یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح!

با تو اما پاییز

عین یک واژه ی زرد

در ته دفتر من می ماند .

چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل .

چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی

و من

شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 7 آذر 1389 و در ساعت : 12:57 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com