به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
در كوچه هاي عاشقي اين كمترينت را ببين...

خاتون زيباي غزل معناي صبر و انتظار



بانوي ناب لحظه ها رويا تر از فصل بهار



اي آسما ني واژه ي مشق دل انگيز خدا



تعبير ناز رازقي آيينه ي بي ادعا



تكرار چشمت آسمان زيبا تر از هر كهكشان



تقدير خوب قلب من اي بي كران تا بي كران



بگذار تا من بگذرم از كوچه باغ چشم تو



از آن فراوان نجيب از چلچراغ چشم تو



بگذار تا گردي شوم بر دامنت اي نازنين



در كوچه هاي عاشقي اين كمترينت را ببين



من تشنه ي چشم توام دست دلم راهم بگير



بي تو به پايان مي رسم در سايه سار اين كوير



سهم نجيب و ناز من در اين شب خاكستري



رويا ترين پرواز من اي نيمه ي نيلوفري



اي در عبارت بهترين در هر غزل موزون ترين



اركيده ي احساس من ليلاي اين مجنون ترين



من بودم و اين واژه ها اين واژه هاي نا اميد



اين شعر هاي بي رديف اين قافيه هاي سپيد



من بودم و يك آسمان دلتنگي و دلواپسي



من بودم و اين كوچه ها اين لحظه هاي بي كسي



آهسته بر روحم وزيد آن چشمهاي ناب تو



آرام عاشق شد دلم چون آينه بي تاب تو



بردي و بردم از تو دل لبخند تو آغاز من



چشمان من دنياي تو چشمان تو پرواز من



اي تو تمام حاصل اين قلب عاشق پيشه ام



رويا تر از باران و گل  اوج من و انديشه ام



اكنون من و آيینه ها با تو به سامان مي رسيم



كافر ترين باشيم اگر با تو به ايمان مي رسيم...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 29 مهر 1389 و در ساعت : 06:07 - نویسنده : علی باقری
صدایم کن اه ای ناجی ترانه های جاویدان...

دستهایم برایت شعر می نویسند


اما تو هرگز نخواهی خواند...


اتش عشق در چشمانم غوطه می زند


ولی تو هرکز نخواهی دید...


نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید...


و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت


و باز تو درکم نخواهی کرد


مرا صدا کن


وقتی میخواهم تو را در میان کوهستان صدا کنم


مرا صدا کن


به خاطر قوانین عاشقانه جهان


صدایم کن


تا شبیه افتاب شوم


صدای تو عشق و لبخند است...


صدایم کن


تا از گیا هان عبور کنم


صدایم کن  اه ای ناجی ترانه های جاویدان...


صدایت نازکتر از دل پروانه ها ست


لب هایت در تخیل من می جنبند


صدایم کن...


                                     صدایم کن...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 25 مهر 1389 و در ساعت : 04:34 - نویسنده : علی باقری
من دزد شعرهای چشم تو هستم...

سارا


تمام حرف دلم این است


من عشق را به نام تو آغاز کردم


در هر کجای عشق که هستی


آغاز کن مرا...

سارا


هنوز عشق


در حول و حوش چشم تو می چرخد


از من مگیر چشمت را...


دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد...


یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود


یادم بده چگونه نگاهت کنم  که عاشقانه نگاه کنی مرا...


سارا


آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم


آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم


آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است


سارا


چشــــم تو شعر


چشـــــم تو شاعر است


من دزد شعرهای چشم تو هستم


سارا


کنار حوصله ام بنشین


بنشین مرا به شط غزل بنشان


بنشان مرا به منظره عشق


بنشان مرا به منظره باران


بنشان مرا به منظره رویش


من سبز میشوم


سارا


ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار


من دوست دارمت بگو... بگو...


تو نیز دوست داریم سارا...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 25 مهر 1389 و در ساعت : 09:01 - نویسنده : علی باقری
تو را دیده ام در باغ گلها که شقایق می چیدی...

تو همان زیبا دختر شهر کوچکمان هستی


دختری به معصومیت مشهور


تو را دیده ام در باغ گلها که شقایق می چیدی...


و به هر گل سرخی از محبت لبخندی می دادی...


تو را می شناسم


تو از جنس پروانه ها هستی


تو با آسمان خو داری


فرزند دشت ، تو همانی که باد موهایت را نوازش می کرد


 تو را می شناسم


زیبا رو ... با تنی از جنس یاس و حریر


که بوی نم نم باران را می دهی


تو همان خورشیدی ... می شناسمت


دیده ام که در حضور تو و عطر نفسهایت


آفتابگردانها هم چشم از آسمان برداشته اند


من تو را می شناسم


در ضمیرم آشنا


شب ها در خواب و روز ها در خیالم هستی


تو لیلی دل مجنونم هستی


تو همان عشق پنهان منی...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 22 مهر 1389 و در ساعت : 01:13 - نویسنده : علی باقری
این بار برای من بخند...

لبخند که میزنی...


پر میشوم از بهانه های خواستنت


پر میشوم از طنین خوش صدای نفسهایت


و زمزمه های درگوشی


لبخند که میزنی


بی آنکه بفهمم چگونه


پرواز می کنم


تا افق های طلایی رنگ دستانت


و گرمای وجود نازنینت


مرا به تمام آرزوهای قشنگم میرساند


لبخند که میزنی


ترانه های با هم بودن را


از بر می خوانم و


با آهنگ قدمهایت می رقصم


و سرمست از عشقی که


از چشمان مهربانت جاریست


به تمام خوبی ها سلام می کنم


لبخند که میزنی


خالی میشوم از همه دلتنگی هایم


و شیشه های غبار آلود پنجره اتاقم


دوردستها را به روشنی آفتاب


 پیش چشمانم می گستراند


پس ای آشنای چشمان و دستانم


لبخند بزن


پرم کن از هوس آبتنی


 در دریای چشمان بی کرانت


و غرق شدن در وسعت آغوش ساده ات


لبخند بزن و


بیقراری ها را به خانه چشمانم دعوت کن


و هر چه کلام عاشقانه است


از لابلای نوشته های پر بهانه ام بدزد


این روزها دنبال بهانه ام برای بیشتر عاشق شدن


پس لبخند بزن به تمام دلخوشی های ساده ای که


تمام لحظات پرالتهاب مرا مال خود کرده


و روزهای مرا میسازد


این بار برای من بخند...


که زندگی با لبخند تو


روی خوش به من نشان میدهد

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 22 مهر 1389 و در ساعت : 08:51 - نویسنده : علی باقری
قصه من و تو ...

گذشت لحظه های با تو بودن...  

 
و در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند... 


چقدر زودگذر بود قصه من و تو 


و در آنروز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را 


و تهی شد همه جا از عطر گل عشق 


و در کوچ پرنده های غمگین 


در آن کویر آرزو 


شاعری دل شکسته و تنها 


می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها 


شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها 


قطره اشکی به یاد همه خاطره ها... 

 

نمی دانم  وقتی آسمان سراغ نگاه زلالت را از چشمانم گرفت با چه رویی از  

 

نبودنشان سخن بگویم....كاش می دانستم از كدام طرف می روی و كاش كسی بود  

 

كه به من بگوید وقتی نیستی چگونه به شكوفه های نسترن بفهمانم كه انگشتان  

 

مهربانت برای نوازش هرروزه نمی آید....این روزها تمام كوچه های خیس و سنگ  

 

فرش های نمناك جای پای مرا از روی خود پاك می كنند و حتی ستاره های چشمك  

 

زن از خاطر می برند...وقتی نیستی حتی پنجره ها از من روبرمی گردانند و من  

 

روزهای نبودنت را روی شیشه بخار گرفته نقاشی می كنم...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 19 مهر 1389 و در ساعت : 09:08 - نویسنده : علی باقری
بانوی دوردستها...

بانوی دور دست ، دورید و نا پیدا  و در این ناپیدایی دوستتان دارم....گاهی آنقدر به من


نزدیکید که می توانم آرام سر بر شانه های صبورتان بگذارم و حسرت همه روز های


روزی که نداشته ام را زار زار گریه کنم....حسرت حرفهایی که بر لبانم مانده


است...حسرت بغض های فرو خورده ای که امانم نمی دهند...


می توانم روسری گلدارت  را آرام از سرت بر دارم  بی آنکه رم کنند آهوان خسته ای

که در سرمه ریز چشمهای قهوه ای ات  آرامیده اند....می توانم گیلاس بنوشم از متن پیراهنت...از باغستان حوالی شعرهات...از یاقوت گوشواره هات... از نرمه بارانی که بر گونه هات می نشیند بعد از هر قنوت ...بعد از هر غروب... می توانم بی شبیخون هرچه شهر از خنده های شرم آگین  دخترکانی بگویم که از ترانه های  مادرم شعله می کشند...من یک عاشق بارانییم که هزار و یک شب غصه هام از عطر نام  تو لبریز است...

پاییز می آید ....باد کل می زند حنابندان برگ را و دختران گلاب و آیینه دف می کوبند نام زیبای تورا . پری مهربان دوست داشتنی خودم ، در هنگامه برگ ریز این خزان زرد دلم افتاده توست.... دوستت دارم با آنکه می دانم  و نمی دانم چرا باید کسی را دوست داشته باشم که تنها سهم من ازاو دوری و دوری و دوری است.

شما به من انگیزه نوشتن و سرودن می دهید. من می توانم به شوق شمایی که که در واژه ها پیدای تان کرده ام سال های سال بنویسم. می توانم به خیالی از شما خرسند باشم و با این شوق نا تمام ، خودم را خوشبخت ترین مرد عالم بدانم .من شما را در زوایای ذهنم آنقدر بزرگ و زیبا و صبور آفریده ام که می توانم سال ها ، پیش شما بنشینم تنها نگاه تان کنم . لب بدوزم و بی واسطه ی  هر چه واژه شما را سکوت کنم....نامتان را دوست دارم که فروغی در خلوت تنهای منید. من همیشه تنهایم و تنها ، عاشق است...تنها ، تنها می خواهد عاشق باشد .تنها ، تنها می خواهد تنها باشد....تنها ، تنها می خواهد تنها نباشد....و پروانه ها غزل های تا خورده تنهایی من اند که اینگونه بی پروا در شکاف دیوار انزوا ، چکه چکه آب می شوند.

دلم گرفته عزیز....دارم دیروزهای نامهربان خودم را مرور می کنم.... 

پری مهربانم سعی نکن به من بفهمانی که پاهایم نمی لرزند....دستهایم نمی لرزند.... دستهایم نمی لرزند..... چرا هی فکر می کنی دارم شعر می گویم....من دارم می میرم...من نفسم بند آمده است....من مثل کودکان مادر مرده بغض کرده ام......من باید پیدایت کنم... شاید توی شالیزار ، یا توی لباس مترسکی تنها ...یا توی خنده های دخترکی معصوم ...شاید مرا می بینی و به روی خود نمی آوری.....اما نه....

فردا قرار است من ببارم....فردا قرار است من تمام شوم... آن وقت تو می مانی و بابونه های حوالی کوه که حنای دستانت را سرمست خواهند شد بی من... تو خالی می شوی مثل نسیم....مثل کل زنان کولیان رها درباد....می رقصی بر خیال اسب های سپید... می گویند رفته ای گل بچینی از چمنزارهای دور دست...من اما نشانی آن بهشت گل افشان را گم کرده ام....

آری

هق هق ِ گریه، لالایی ِ آن شبم بود...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 18 مهر 1389 و در ساعت : 02:26 - نویسنده : علی باقری
تو حرفشان را باور نکن...

اگر به خانه ی آشنایی


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


و عده ای به تو گفتند


کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد


تو حرفشان را باور نکن


تمام این سالها کنار ِ من بودی


کنار دلتنگی ِ دفاترم


در گلدان چینی ِ اتاقم


در دلم…


تو با من نبودی و من با تو بودم


مگر نه که با هم بودن


همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟


من هم هر شب


شعرهای نو سروده باران و بوسه را


برای تو خواندم


هر شب، شب بخیری به تو گفتم


و جواب ِ تو را


از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم


تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو


هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود


فرقی نداشت که فاصله دستهامان


چند فانوس ِ ستاره باشد


پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو


اگر به خانه ای خیس


در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 15 مهر 1389 و در ساعت : 03:15 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com