سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
سیمین دانشور چند روز پیش دنیای خاکی رو وداع گفت مثل جلال... همان جلالی که تو سیاه سوخته شیرازییش بودی... و انگار دنیا دلگیر تر از همیشه شد...
من دوستت داشتم نه به خاطر سووشون بلکه تو را از نامه هایی که برای جلال مینوشتی شناختم همان جلال یا به قول خودت اسب سفید... "من در بچگي عاشق اسب بودم. به مادرم مي گفتم وقتي بزرگ شدم زن اسب مي شوم... آن روز مقدس كه تو از من خواستگاري كردي به خانه كه رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار مي خوردند. گفتم من اسبم را پيدا كردم. مادرم پرسيد كجا مي بنديش؟ گفتم نه، اسب واقعي ام را. مي خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد... من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسيديم و اين بزرگ ترين شانس هاي جهان است كه عاشق و معشوق به هم برسند..."
چهل سال بود که بین تو و جلال یک دنیا فاصله افتاده بود چند روز پیش بالاخره فاصله ها را کنار زدی ...
واسه تو نوشت : نمیتونم ببخشمت ... دور شو بورو نبینمت...تیکه ای بودی از دلم ... خشکیدییو بریدمت...
من دوستت داشتم نه به خاطر سووشون بلکه تو را از نامه هایی که برای جلال مینوشتی شناختم همان جلال یا به قول خودت اسب سفید... "من در بچگي عاشق اسب بودم. به مادرم مي گفتم وقتي بزرگ شدم زن اسب مي شوم... آن روز مقدس كه تو از من خواستگاري كردي به خانه كه رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار مي خوردند. گفتم من اسبم را پيدا كردم. مادرم پرسيد كجا مي بنديش؟ گفتم نه، اسب واقعي ام را. مي خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد... من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسيديم و اين بزرگ ترين شانس هاي جهان است كه عاشق و معشوق به هم برسند..."
چهل سال بود که بین تو و جلال یک دنیا فاصله افتاده بود چند روز پیش بالاخره فاصله ها را کنار زدی ...
واسه تو نوشت : نمیتونم ببخشمت ... دور شو بورو نبینمت...تیکه ای بودی از دلم ... خشکیدییو بریدمت...
برچسب ها : سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...,سوکهریز
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 22 اسفند 1390 و در ساعت : 12:37 - نویسنده : علی باقری