به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
یکبار ولی مرا به نام صدا کن...

مرا با تو پیوستنی نیست


پیش از آنکه بشکنی


بی صدا بگذر از من


یکبار ولی مرا به نام صدا کن...


تا بلند بلند گریه کنم حسرتت را...


و یکبار بخند


خنده ات زیباست


خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست


بیصدا بگذر از من


مرا با تو پیوستنی نیست


یکبار ولی


با نوای سه تارت


کوچه را در هم بریز و مرا


تا بلند بلند برایت بخوانم


 آواز کوچه گردی های شبانه ات را...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 1 مهر 1389 و در ساعت : 05:52 - نویسنده : علی باقری
تو از تبار ديگري...
من با تو می رسم به تماشای یک غزل

من با تو می رسم به طلوع دوباره ام.


بانوی صبح دل انگیز شعر من!


مثل شروع عشق


برایم همیشه ای...


صدايت كه باريد آنچنان عاشقت شدم كه گويي سالهاست همسايه ي ديوار به ديوار
 
دل ساده و صميما نه ي توام .آنقدر بي بها نه بر دلم باريدي كه اين دل سر به زير در

 همان اولين اتفاق فهميدنت سر به هوا شدو تا به امروز هرگز به زمين نگاه نكرده و

همچنان در آسمان ادامه مي يابد و بس.


بارها گفتمت و تو انكار كردي كه مهرباني تو از جنس خدايي است . محبت تو كلام و

طعم ديگري دارد نه مثل اين مهربانيهاي هر روزه . نه مثل اين دوستت دارمهاي

 هرجايي . نه مثل اين عشق هاي به قول پدرم نون سنگكي.

اصلا بزار ساده بگویم تو از تبار ديگري . از قبيله اي تازه تر . ازمردماني كه صبح را زير

 سر انگشت محبت خود حس ميكنند و خروس خوان سپيده براي آنها شروع تازه تري

از خداست .

تو از نژاد مردماني هستي كه احساس حرف ساده اي برايشان نيست و دل آدميان

همانقدر برايشان گرامي است كه قبله در نزد ايمان آورندگان به حضرت حق.

تو از آن دسته مردماني هستي كه خدا را در خنده هاي كودك يتيم آنقدر شاعرا نه

مي ببييند كه با او ميخندند و در اشكهاي بي دريغ انسانهاي بي كس و تنها كه با آنها

لحظه به لحظه مي بارند و دلت آنقدر زلال است كه تا فراسوي تمام اتفاقات ساده ي

زميني مي رود و از آسمان شاخه شاخه نور و سبد سبد ستاره هاي خوشبخت را

براي مردمان سيه روز اين روزگار مي چيند و هديه مي آورد.

تو آنقدر بزرگي كه مي شود با تو خدا را هر روز ايمان آورد و نماز را هر روزه نوشيد و

 در كعبه ي دل دوباره و دوباره احرام نجابتي تازه تر بست و به طواف حضرت عشق

 رسيد...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 28 شهریور 1389 و در ساعت : 02:11 - نویسنده : علی باقری
تو را از تبار صبح مینامم...

از مسافر به خاتون خوبیها...


شب هایی که تو بیداری،به یاد تو نمی خوابم...


امروز روز تو و روزگار قلب دچار من است . روزی به نام نامی عشق . روزی به نام گل سرخ . امروز روز


توست که نهایت مهربانی هستی و اوج پرواز یکی شدن . غزل غزل ترا نه می شوم و سبد سبد شعر


تا برای لحظه ای بخوانی مرا و بنوشم نگاهت را . امروز آمده ام تا به پاس سالها مهربانی با دلم


دستهای همیشه سبزت را دوباره ببوسم و بر چشمهای تا ابد زلالت سجده نمایم . امروز و بعد از مدتها


دوباره آمده ام تا در هوایت دلم را تازه نمایم و در برابر قبله گاه وجودت روحم را سیراب . تو آنقدر


صمیمیا نه با دلم رفتار کردی که هرگز عطر دستهای تو در وجودش از یادم نمی رود و آنقدر با


احساسم بی دریغ هستی که یاد تو در تمام غزلهای من تا همیشه ی این عشق جاری است .


تو را چون  ناز ترین اتفاق غزل تا واپسین لحظه  ی بودنم دوست دارم و می ستایم که


ستودنی ترین سمت خواهشی و شایسته ترین دلیل دوست داشتن .می شناسمت


که سالهاست با دلم قرینی و می  نوازمت که مدتهاست با روح من همسفر . تو را از


تبار صبح می نامم که بانوی  تمام دقایق منی و در روزی که از آن توست با تمام


وجودم شعر می شوم تا تو با تمام بودنت اینگونه تب آلود


بخوانی مرا...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 24 شهریور 1389 و در ساعت : 04:15 - نویسنده : علی باقری
تقدیم به تو... به امیدی که بخوانی...

به تو عاشقا نه سلام مي گويیم . به خدايي كه تو را در شا عرا نه ترين ساعت ممكن


آفريد. به فرشتگاني كه تو را بي بها نه سرودند . به مادري كه آسماني ترين دليل


  خلقت تو بود . به چشمهاي تو اين نجيبا نه ترين بها نه ي بودن سلام ميگويیم . به


لبخند بي بها نه ات كه بها نه ي ناز غزلهايم شده است .


 تو آمده اي تا خدا را بهتر بفهميم .


تو آمده اي تا به اعجاز عشق زيبا تر ايمان آوريم .


 تو آمده اي تا دليل بودن باشي و حادثه ي شاعر شدن .


ناز خاتون ناز!


آغاز اين عاشقانه به نام تو بود پس رخصتي ده تا پايان آن را به نام پريزاد ي  به آخر


رسانم كه آغاز بودنم شده است هر چند كه باورم اين است پايان سخن پايان من است


شما انتها نداريد...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 21 شهریور 1389 و در ساعت : 06:05 - نویسنده : علی باقری
غزل بانوی شعرا تو...
هزارتا قافیه راهه، شب و طعم غزل تا تو


هزار تا واژه درگیره که بنویسه منو با تو



مداد و خط خطی هایی که از حس تو لبریزن


من ِ دیوونه ی شاعر، غزل بانوی شعرا تو



داره حک می کنه هر شب شبیه من یه دیوونه


رو هر دیوار این خونه غرور ناب چشمات و



بیا محکم بگیر دستامو شاید آخرین باره


شاید این آخرین باره شاید امروز، فردا... تو



داره آهسته آهسته کسی انگار می دزده


تموم عاشقی هامو, تو و دیوونگی هات و



شب و این التهاب و آبی خودکار و یک سیگار


نمی فهمه کسی انگار این احساس و حتی تو



چه سخته باورش اما نمی خوان مال هم باشیم


نمی دونن با این دوری یا من رو می کشن یا تو



دوباره حس سنگینی شبیه بغض... تنهایی...


دیگه چیزی نموند از من، ته این شعر...


                                                                                   امضا: تو...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 19 شهریور 1389 و در ساعت : 09:00 - نویسنده : علی باقری
کاش می دانستی...
پاییز که می شود

انگار از همیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

نمناکی شب ها را

با تمام منفذهای پوستم

لمس می کنم

وچشمانم همه جا

نقش دیدگان تورا جستجو می کند

پاییز که می شود

همراه برگها رنگ عوض می کنم

زردو نارنجی می شوم و

با باد تا افقی که چشمانت

درآن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص درمی آیم

تا آن جا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همراه عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

بی قراری هایم را در باغچه کوچکی

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کردم

به باغچه می نوشانم

میدانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانی چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

وپاییز امسال....

عشق جنس دیگری دارد و

معشوق خواستنی تر است...

کاش می دانستی...
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 19 شهریور 1389 و در ساعت : 01:39 - نویسنده : علی باقری
ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند...
لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، با احترام سلامت می گویم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و

یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم.

ولی نیافتمت.

از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت.

شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد.

تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است.

كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد

نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و

لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند.

همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته.

زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است.
 
به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 16 شهریور 1389 و در ساعت : 04:29 - نویسنده : علی باقری
راستي شانه هايت حالا پناه اشكهاي كيست...؟

چقدر شانه هايت را كم دارم...هيچ شانه اي باندازه تو، تحمل امتداد گريه هايم را ندارد



اين بغض مرا ميكشد، وسعت شانه هايت يادم مي‌ آيد وقتي خدا داشت با بي رحمي جدايمان ميكرد



و اشكهاي من در امتداد شانه هايت گم ميشد...



چقدر اين روزها تو را كم دارم



راستي شانه هايت حالا پناه اشكهاي كيست...؟



آة ميترسم در اين انتظار كم بياورم،‌ميترسم بميرم و يك بار ديگرنديده باشمت، ميترسم دور از آغوش


امنت، به آغوش خاك دل بسپارم، صدايم را ميشنوي...؟ من از اين روزهاي بي خاطره ميترسم


ديگركجا را بايد بگردم؟ چه شدكه اينهمه از من دور شدي؟ به اين دل بي كس رحم كن و پيدا شو


 تو كه انقدر ظالم نبودي، پيدايم كن يا خودت را نشان بده كه پيدايت كنم، من از اين همه گشتن خسته ام


خسته،‌ميفهمي؟؟؟
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 12 شهریور 1389 و در ساعت : 12:36 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com