تو را از تبار صبح مینامم...
از مسافر به خاتون خوبیها...
شب هایی که تو بیداری،به یاد تو نمی خوابم...
امروز
روز تو و روزگار قلب دچار من است . روزی به نام نامی عشق . روزی به نام گل
سرخ . امروز روز
توست که نهایت مهربانی هستی و اوج پرواز یکی شدن . غزل
غزل ترا نه می شوم و سبد سبد شعر
تا برای لحظه ای بخوانی مرا و بنوشم نگاهت
را . امروز آمده ام تا به پاس سالها مهربانی با دلم
دستهای همیشه سبزت را
دوباره ببوسم و بر چشمهای تا ابد زلالت سجده نمایم . امروز و بعد از مدتها
دوباره آمده ام تا در هوایت دلم را تازه نمایم و در برابر قبله گاه وجودت
روحم را سیراب . تو آنقدر
صمیمیا نه با دلم رفتار کردی که هرگز عطر دستهای
تو در وجودش از یادم نمی رود و آنقدر با
احساسم بی دریغ هستی که یاد تو در
تمام غزلهای من تا همیشه ی این عشق جاری است .
تو را چون ناز ترین اتفاق غزل تا واپسین لحظه ی بودنم دوست دارم و می ستایم که
ستودنی ترین سمت خواهشی و شایسته ترین دلیل دوست داشتن .می شناسمت
که سالهاست با دلم قرینی و می نوازمت که مدتهاست با روح من همسفر . تو را از
تبار صبح می نامم که بانوی تمام دقایق منی و در روزی که از آن توست با تمام
وجودم شعر می شوم تا تو با تمام بودنت اینگونه تب آلود
بخوانی مرا...
نوشته شده در تاریخ 24 شهریور 1389 و در ساعت : 04:15 - نویسنده : علی باقری