خط خوردگیهای زیادی داشت
حقم بود باید تنبیه میشدم....
پی نوشت : یک دقیقه سکوت برای ارزوهایی که میمیرند...
معرفت نوشت : به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست...به سلامتی کسی که تو خیالمونه ولی بیخیالمونه...
زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود
تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود
هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم
سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود
بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست
آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!
یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم
در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!
غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس
در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود
از من گذشت دختر باران! ولی بدان
این رسم عشق بازی پروانه ها نبود
با آخرین قطار از این شعر دل برید
مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"
نوشته شده در تاریخ 21 بهمن 1390 و در ساعت : 11:32 - نویسنده : علی باقری
نوشته شده در تاریخ 20 بهمن 1390 و در ساعت : 07:54 - نویسنده : علی باقری
سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟
افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟
من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل
روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟
هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی
من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی
مغرور، ولی دست به دامان قیبان
رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟
«تنهایی و رسوایی»، «بیمهری و آزار»
ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی
نوشته شده در تاریخ 17 بهمن 1390 و در ساعت : 06:02 - نویسنده : علی باقری
نوشته شده در تاریخ 11 بهمن 1390 و در ساعت : 08:54 - نویسنده : علی باقری
هوا خیلی سرد بود برف شدیدی امده بود من داشتم پشت بام خانه را پارو میکردم چشمم به تو افتاد که داشتی از خیابان رد میشدی هواسم پرت شد پایم لیز خورد و از پشت بام پرت شدم پایین !! ولی تو انگار نه انگار بیتفاوت از کنارم رد شدی ، صدای مادرم را شنیدم که میگفت (کی میخوای از خواب بلند شی لنگه ی ظهره ) من خواب بدی دیده بودم !! ان روز این خواب دائمن در ذهنم تکرار میشد ، عصر به بهانه ی خرید به مغازه ای رفتم که میشد دوستان صمیمی و نه چندادن صمیمی را انجا ببینم ، داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که کاملا اتفاقی چیزی را شنیدم ( فلانی شنیدی امروز فلانی رفته خواستگاری فلانی ) یکدفه نفسم بند امد ... یاد خواب دیشبی افتادم... خواب من داشت تعبیر میشد ... یکدفه یاد کودکیهای خودم افتادم یاد همان روزهایی که خانه شما با خانه ی ما زیاد فاصله ای نداشت و تو هر از چند گاهی به خانه ی ما می امدی ... یادش بخیر...
نوشته شده در تاریخ 8 بهمن 1390 و در ساعت : 11:01 - نویسنده : علی باقری
تو نيستي
اما من براي ات چاي مي ريزم
ديروز هم
نبودي كه براي ات بليت سينما گرفتم
دوست داري بخند
دوست داري گريه كن
و يا دوست داري
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنياي كوچك ام
ديگر چه فرقي مي كند
باشي يا نباشي
من با تو زندگي مي كنم
نوشته شده در تاریخ 3 بهمن 1390 و در ساعت : 08:17 - نویسنده : علی باقری