به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
یک دقیقه سکوت...
داشتم دفتر زندگیم را ورق میزدم

خط خوردگیهای زیادی داشت

حقم بود باید تنبیه میشدم....



پی نوشت : یک دقیقه سکوت برای ارزوهایی که میمیرند...

معرفت نوشت : به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست...به سلامتی کسی که تو  خیالمونه ولی بیخیالمونه...

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 25 بهمن 1390 و در ساعت : 09:02 - نویسنده : علی باقری
تو برای همیشه دیر کرده ای...
گره ی موهایت همان گره ای خواهد بود

                                                      که هیچوقت به دستان من باز نخواهد شد...

باید باور کنم

تو برای همیشه دیر کرده ای....


زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود

تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود


هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود


بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست

آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!


یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم

در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!


غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس

در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود


از من گذشت دختر باران! ولی بدان

این رسم عشق بازی پروانه ها نبود


با آخرین قطار از این شعر دل برید

مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 21 بهمن 1390 و در ساعت : 11:32 - نویسنده : علی باقری
من خیلی کم طاقتم...
وقتی همه ی وجودم از دلتنگی برای تو داشت درد میکرد

تو داشتی لبخند میزدی...!!

 اما نه برای من !

وقتی داشتی میرفتی

پنجره های اتاقم را بستم

من خیلی کم طاقتم

باور کن...

پی نویس : این روزها دارم سکوتم را پست میکنم .... خیلی ها مثل تو وقتی چیزی نمیگویم فکر میکنند نیستم !!

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 20 بهمن 1390 و در ساعت : 07:54 - نویسنده : علی باقری
سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
شاید یادت نیاید همین روزها بود که دستهایمان برای چند ثانیه خیلی به هم نزدیک شد...
اش پشت پا اورده بودی برای ما ... من رفتم تا ظرفی بیاورم اگر یادت باشد خیلی طول کشید تا برگردم ! نه اینکه ظرف پیدا نمی شد نه ! داشتم از پشت در نگاهت میکردم ....!!

اه... چقدر لحظه ی زیبایی بود...


سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان قیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 17 بهمن 1390 و در ساعت : 06:02 - نویسنده : علی باقری
من می فهممت ، درکت میکنم !!!
این آقای شکسپیر که گفته: " اگر کسی رو دوست داری رهایش کن، اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده "

شکسپیر تو هم دس رو دس گذاشتی طرف از دستت پریده با این حرفت فقط میخواستی خودتو کمی اروم کنی !!

که مطمعنم اروم هم نشدی !!!

دیگه پس منو سیاه نکن من خودم چند روز پیش ذغال شدم !!!!

منظوره شکسپیر فکر کنم اینطور بوده :

اگر کسی رو دوست داری رهایش نکن، اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت تا زمانی که از دستت نرفته به تلاشت برای بازگردوندنش ادامه بده !!!!

البته من شکسپیر رو درک میکنم چون وقتی اون حرف رو گفته ، که تلاشش برای بازگردوننش بی نتیجه بوده !!!!


حیف من....!!!! حیف شکسپیر....!!!!

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 11 بهمن 1390 و در ساعت : 08:54 - نویسنده : علی باقری
کمی دیر به خواب من امدی ...

هوا خیلی سرد بود برف شدیدی امده بود من داشتم پشت بام خانه را پارو میکردم چشمم به تو افتاد که داشتی از خیابان رد میشدی هواسم پرت شد پایم لیز خورد و از پشت بام پرت شدم پایین !! ولی تو انگار نه انگار بیتفاوت از کنارم رد شدی  ، صدای مادرم را شنیدم که میگفت (کی میخوای از خواب بلند شی لنگه ی ظهره ) من خواب بدی دیده بودم !! ان روز این خواب دائمن در ذهنم تکرار میشد ، عصر به بهانه ی خرید به مغازه ای رفتم که میشد دوستان صمیمی و نه چندادن صمیمی را انجا ببینم ، داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که کاملا اتفاقی چیزی را شنیدم ( فلانی شنیدی امروز فلانی رفته خواستگاری فلانی ) یکدفه نفسم بند امد ... یاد خواب دیشبی افتادم... خواب من داشت تعبیر میشد ... یکدفه یاد کودکیهای خودم افتادم یاد همان روزهایی که خانه شما با خانه ی ما زیاد فاصله ای نداشت و تو هر از چند گاهی به خانه ی ما می امدی ... یادش بخیر...


به خانه بازگشتم داشتم اهنگ باران میبارد امشب امید را زمزمه میکردم

باران میبارد امشب   دلم غم دارد امشب   ارام جان خسته    ره میسپارد امشب...

بغض داشتم خیلی دلم گرفته بود از خیلیها ...

ان شب من دیگر تو را نداشتم تازه داشت جای زخمهای خواب من سر باز میکرد من بد جوری از پشتبام افتاده بودم همه ی وجودم داشت درد میکرد ...

نه! نه! تقصیر تو نبود تو از کجا میدانستی خوابها و رویاهای من بوی تو را دارند ...

ان شب خواب به چشمانم نیامد

نهار خانه ی خواهرم دعوت بودیم داشتم قدم زنان میرفتم که چشمم به نوشته های روی دیوار افتاد که نوشته بود دوستت دارم و عکس قلبی کشیده بود که تیر خورده بود !!
یک بار هم خودم دیده بودم ساعت 12 شب پسری را که داشت جلوی خانه ی دختر ی را که دوستش داشت دوستت دارم مینوشت... ان هم با چه ترس و اصطرابی !!!
شاید من هم باید اسپری میخریدم و روبروی خانه ی شما روی دیوار مینوشتم دوستت دارم بانو ... و عکس قلبی را میکشیدم که نزدیک به سه سال برای تو میتپید...
باید نامه ای مینوشتم و میانداختم خانه ی شما باید شماری تلفن خانه ی شما را بلد بودم ...
باید دست و پا میشکستم به خاطرت ...

ولی من حتی رنگ در خانه ی شما را فراموش کرده بودم ...

ولی باور کن من خیلی بیشتر از دوستت دارمهای نوشته شده ی روی دیوار دوستت داشتم من خیلی خواب تو را دیده بودم  من زیاد وابسته ی تو شده بودم...
حالا که رفته ای و امید برگشتنی نیست فقط با گلوی بغض کرده میتوانم بگویم یادت بخیر رویای شیرینی بودی برای من ....


مي خواستم به نام تو معنا شوم ...........نشد
در قاب خيس چشم تو دريا شوم .........نشد
مي خواستم كه سيب شوم بر درخت تو
تا جرم عاشقا نه ي حوا شوم...........نشد
اي اتفاق ناز غزل در عبارتم!
مي خواستم به يمن تو زيبا شوم ..........نشد
چون شب دچار اين همه دلواپسي و شك
مي خواستم به دست تو فردا شوم ......نشد
مي خواستم تمام پنجره ها را سفر كنم
تا در هواي ناز تو من ما شوم .......نشد
زيبايي مثل منظره ي صبح و آفتاب
مي خواستم جنون تماشا شوم .........نشد
من مثل قطره اي و ذره؟! نه. پيش تو هيچ هيچ
مي خواستم كه عين تو دريا شوم ......نشد

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 8 بهمن 1390 و در ساعت : 11:01 - نویسنده : علی باقری
یاد من باش....
رفتيُ خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من ، دل به هيچ کسي نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بي تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

همترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِنورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معني پل عبورُ
اگه دوري، اگه نيستي، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

همترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش


پی نوشت : این روزها دارم فیلم بازی میکنم !!
 کاش یاد من بودی که مطمعنم نیستی ....
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 4 بهمن 1390 و در ساعت : 06:58 - نویسنده : علی باقری
تو نیستی

تو نيستي


اما من براي ات چاي مي ريزم


ديروز هم


نبودي كه براي ات بليت سينما گرفتم


دوست داري بخند


دوست داري گريه كن


و يا دوست داري


مثل آينه مبهوت باش


مبهوت من و دنياي كوچك ام


ديگر چه فرقي مي كند


باشي يا نباشي


من با تو زندگي مي كنم



پی نوشت : این روزها اگه دیده نشی نبودنت رو میشه تحمل کرد

کاش دیگه هیچوقت نبینمت....

| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز : 1 2 3 4 5
نوشته شده در تاریخ 3 بهمن 1390 و در ساعت : 08:17 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com