هوا خیلی سرد بود برف شدیدی امده بود من داشتم پشت بام خانه را پارو میکردم چشمم به تو افتاد که داشتی از خیابان رد میشدی هواسم پرت شد پایم لیز خورد و از پشت بام پرت شدم پایین !! ولی تو انگار نه انگار بیتفاوت از کنارم رد شدی ، صدای مادرم را شنیدم که میگفت (کی میخوای از خواب بلند شی لنگه ی ظهره ) من خواب بدی دیده بودم !! ان روز این خواب دائمن در ذهنم تکرار میشد ، عصر به بهانه ی خرید به مغازه ای رفتم که میشد دوستان صمیمی و نه چندادن صمیمی را انجا ببینم ، داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که کاملا اتفاقی چیزی را شنیدم ( فلانی شنیدی امروز فلانی رفته خواستگاری فلانی ) یکدفه نفسم بند امد ... یاد خواب دیشبی افتادم... خواب من داشت تعبیر میشد ... یکدفه یاد کودکیهای خودم افتادم یاد همان روزهایی که خانه شما با خانه ی ما زیاد فاصله ای نداشت و تو هر از چند گاهی به خانه ی ما می امدی ... یادش بخیر...
به خانه بازگشتم داشتم اهنگ باران میبارد امشب امید را زمزمه میکردم
باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب ارام جان خسته ره میسپارد امشب...
بغض داشتم خیلی دلم گرفته بود از خیلیها ...
ان شب من دیگر تو را نداشتم تازه داشت جای زخمهای خواب من سر باز میکرد من بد جوری از پشتبام افتاده بودم همه ی وجودم داشت درد میکرد ...
نه! نه! تقصیر تو نبود تو از کجا میدانستی خوابها و رویاهای من بوی تو را دارند ...
ان شب خواب به چشمانم نیامد
نهار خانه ی خواهرم دعوت بودیم داشتم قدم زنان میرفتم که چشمم به نوشته های روی دیوار افتاد که نوشته بود دوستت دارم و عکس قلبی کشیده بود که تیر خورده بود !!
یک بار هم خودم دیده بودم ساعت 12 شب پسری را که داشت جلوی خانه ی دختر ی را که دوستش داشت دوستت دارم مینوشت... ان هم با چه ترس و اصطرابی !!!
شاید من هم باید اسپری میخریدم و روبروی خانه ی شما روی دیوار مینوشتم دوستت دارم بانو ... و عکس قلبی را میکشیدم که نزدیک به سه سال برای تو میتپید...
باید نامه ای مینوشتم و میانداختم خانه ی شما باید شماری تلفن خانه ی شما را بلد بودم ...
باید دست و پا میشکستم به خاطرت ...
ولی من حتی رنگ در خانه ی شما را فراموش کرده بودم ...
ولی باور کن من خیلی بیشتر از دوستت دارمهای نوشته شده ی روی دیوار دوستت داشتم من خیلی خواب تو را دیده بودم من زیاد وابسته ی تو شده بودم...
حالا که رفته ای و امید برگشتنی نیست فقط با گلوی بغض کرده میتوانم بگویم یادت بخیر رویای شیرینی بودی برای من ....
مي خواستم به نام تو معنا شوم ...........نشد
در قاب خيس چشم تو دريا شوم .........نشد
مي خواستم كه سيب شوم بر درخت تو
تا جرم عاشقا نه ي حوا شوم...........نشد
اي اتفاق ناز غزل در عبارتم!
مي خواستم به يمن تو زيبا شوم ..........نشد
چون شب دچار اين همه دلواپسي و شك
مي خواستم به دست تو فردا شوم ......نشد
مي خواستم تمام پنجره ها را سفر كنم
تا در هواي ناز تو من ما شوم .......نشد
زيبايي مثل منظره ي صبح و آفتاب
مي خواستم جنون تماشا شوم .........نشد
من مثل قطره اي و ذره؟! نه. پيش تو هيچ هيچ
مي خواستم كه عين تو دريا شوم ......نشد
برچسب ها : کمی دیر به خواب من امدی ...,سوکهریز
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 8 بهمن 1390 و در ساعت : 11:01 - نویسنده : علی باقری