غزل بانوی شعرا تو...
هزارتا قافیه راهه، شب و طعم غزل تا تو
هزار تا واژه درگیره که بنویسه منو با تو
مداد و خط خطی هایی که از حس تو لبریزن
من ِ دیوونه ی شاعر، غزل بانوی شعرا تو
داره حک می کنه هر شب شبیه من یه دیوونه
رو هر دیوار این خونه غرور ناب چشمات و
بیا محکم بگیر دستامو شاید آخرین باره
شاید این آخرین باره شاید امروز، فردا... تو
داره آهسته آهسته کسی انگار می دزده
تموم عاشقی هامو, تو و دیوونگی هات و
شب و این التهاب و آبی خودکار و یک سیگار
نمی فهمه کسی انگار این احساس و حتی تو
چه سخته باورش اما نمی خوان مال هم باشیم
نمی دونن با این دوری یا من رو می کشن یا تو
دوباره حس سنگینی شبیه بغض... تنهایی...
دیگه چیزی نموند از من، ته این شعر...
امضا: تو...
هزار تا واژه درگیره که بنویسه منو با تو
مداد و خط خطی هایی که از حس تو لبریزن
من ِ دیوونه ی شاعر، غزل بانوی شعرا تو
داره حک می کنه هر شب شبیه من یه دیوونه
رو هر دیوار این خونه غرور ناب چشمات و
بیا محکم بگیر دستامو شاید آخرین باره
شاید این آخرین باره شاید امروز، فردا... تو
داره آهسته آهسته کسی انگار می دزده
تموم عاشقی هامو, تو و دیوونگی هات و
شب و این التهاب و آبی خودکار و یک سیگار
نمی فهمه کسی انگار این احساس و حتی تو
چه سخته باورش اما نمی خوان مال هم باشیم
نمی دونن با این دوری یا من رو می کشن یا تو
دوباره حس سنگینی شبیه بغض... تنهایی...
دیگه چیزی نموند از من، ته این شعر...
امضا: تو...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 19 شهریور 1389 و در ساعت : 09:00 - نویسنده : علی باقری