تو از تبار ديگري...
من با تو می رسم به تماشای یک غزل
طعم ديگري دارد نه مثل اين مهربانيهاي هر روزه . نه مثل اين دوستت دارمهاي
هرجايي . نه مثل اين عشق هاي به قول پدرم نون سنگكي.
اصلا بزار ساده بگویم تو از تبار ديگري . از قبيله اي تازه تر . ازمردماني كه صبح را زير
سر انگشت محبت خود حس ميكنند و خروس خوان سپيده براي آنها شروع تازه تري
از خداست .
تو از نژاد مردماني هستي كه احساس حرف ساده اي برايشان نيست و دل آدميان
همانقدر برايشان گرامي است كه قبله در نزد ايمان آورندگان به حضرت حق.
تو از آن دسته مردماني هستي كه خدا را در خنده هاي كودك يتيم آنقدر شاعرا نه
مي ببييند كه با او ميخندند و در اشكهاي بي دريغ انسانهاي بي كس و تنها كه با آنها
لحظه به لحظه مي بارند و دلت آنقدر زلال است كه تا فراسوي تمام اتفاقات ساده ي
زميني مي رود و از آسمان شاخه شاخه نور و سبد سبد ستاره هاي خوشبخت را
براي مردمان سيه روز اين روزگار مي چيند و هديه مي آورد.
تو آنقدر بزرگي كه مي شود با تو خدا را هر روز ايمان آورد و نماز را هر روزه نوشيد و
در كعبه ي دل دوباره و دوباره احرام نجابتي تازه تر بست و به طواف حضرت عشق
رسيد...
من با تو می رسم به طلوع دوباره ام.
بانوی صبح دل انگیز شعر من!
مثل شروع عشق
برایم همیشه ای...
دل
ساده و صميما نه ي توام .آنقدر بي بها نه بر دلم باريدي كه اين دل سر به
زير در
همان اولين اتفاق فهميدنت سر به هوا شدو تا به امروز هرگز به زمين نگاه نكرده و
همچنان در آسمان ادامه مي يابد و بس.
بارها گفتمت و تو
انكار كردي كه مهرباني تو از جنس خدايي است . محبت تو كلام و همان اولين اتفاق فهميدنت سر به هوا شدو تا به امروز هرگز به زمين نگاه نكرده و
همچنان در آسمان ادامه مي يابد و بس.
طعم ديگري دارد نه مثل اين مهربانيهاي هر روزه . نه مثل اين دوستت دارمهاي
هرجايي . نه مثل اين عشق هاي به قول پدرم نون سنگكي.
اصلا بزار ساده بگویم تو از تبار ديگري . از قبيله اي تازه تر . ازمردماني كه صبح را زير
سر انگشت محبت خود حس ميكنند و خروس خوان سپيده براي آنها شروع تازه تري
از خداست .
تو از نژاد مردماني هستي كه احساس حرف ساده اي برايشان نيست و دل آدميان
همانقدر برايشان گرامي است كه قبله در نزد ايمان آورندگان به حضرت حق.
تو از آن دسته مردماني هستي كه خدا را در خنده هاي كودك يتيم آنقدر شاعرا نه
مي ببييند كه با او ميخندند و در اشكهاي بي دريغ انسانهاي بي كس و تنها كه با آنها
لحظه به لحظه مي بارند و دلت آنقدر زلال است كه تا فراسوي تمام اتفاقات ساده ي
زميني مي رود و از آسمان شاخه شاخه نور و سبد سبد ستاره هاي خوشبخت را
براي مردمان سيه روز اين روزگار مي چيند و هديه مي آورد.
تو آنقدر بزرگي كه مي شود با تو خدا را هر روز ايمان آورد و نماز را هر روزه نوشيد و
در كعبه ي دل دوباره و دوباره احرام نجابتي تازه تر بست و به طواف حضرت عشق
رسيد...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 28 شهریور 1389 و در ساعت : 02:11 - نویسنده : علی باقری