تو حرفشان را باور نکن...
اگر به خانه ی آشنایی
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نکن
تمام این سالها کنار ِ من بودی
کنار دلتنگی ِ دفاترم
در گلدان چینی ِ اتاقم
در دلم…
تو با من نبودی و من با تو بودم
مگر نه که با هم بودن
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو
هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد
پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو
اگر به خانه ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 15 مهر 1389 و در ساعت : 03:15 - نویسنده : علی باقری