گذشت لحظه های با تو بودن...
و در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند...
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها...
نمی دانم وقتی آسمان سراغ نگاه زلالت را از چشمانم گرفت با چه رویی از
نبودنشان سخن بگویم....كاش می دانستم از كدام طرف می روی و كاش كسی بود
كه به من بگوید وقتی نیستی چگونه به شكوفه های نسترن بفهمانم كه انگشتان
مهربانت برای نوازش هرروزه نمی آید....این روزها تمام كوچه های خیس و سنگ
فرش های نمناك جای پای مرا از روی خود پاك می كنند و حتی ستاره های چشمك
زن از خاطر می برند...وقتی نیستی حتی پنجره ها از من روبرمی گردانند و من
روزهای نبودنت را روی شیشه بخار گرفته نقاشی می كنم...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 19 مهر 1389 و در ساعت : 09:08 - نویسنده : علی باقری