تو را دیده ام در باغ گلها که شقایق می چیدی...
تو همان زیبا دختر شهر کوچکمان هستی
دختری به معصومیت مشهور
تو را دیده ام در باغ گلها که شقایق می چیدی...
و به هر گل سرخی از محبت لبخندی می دادی...
تو را می شناسم
تو از جنس پروانه ها هستی
تو با آسمان خو داری
فرزند دشت ، تو همانی که باد موهایت را نوازش می کرد
تو را می شناسم
زیبا رو ... با تنی از جنس یاس و حریر
که بوی نم نم باران را می دهی
تو همان خورشیدی ... می شناسمت
دیده ام که در حضور تو و عطر نفسهایت
آفتابگردانها هم چشم از آسمان برداشته اند
من تو را می شناسم
در ضمیرم آشنا
شب ها در خواب و روز ها در خیالم هستی
تو لیلی دل مجنونم هستی
تو همان عشق پنهان منی...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 22 مهر 1389 و در ساعت : 01:13 - نویسنده : علی باقری