ای بها نه ی بهار...
پاییز در
کوچه ها می وزد و برگها از شاخه ها برای همیشه وداع میکنند اما در اتاق آبی
ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور .
پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح
عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود .
پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه
ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور.
اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی
این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز
سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر
پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی
ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان
اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد .
درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای
توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر
نشاط خرداد را یاد آور می شود .
ای بها نه ی بهار!
ای بهار را بها نه !
با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی .
پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم.
خاتون غزلهای ناب فروردینی من!
بانوی تکامل اردیبهشتی عشق!
یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح!
با تو اما پاییز
عین یک واژه ی زرد
در ته دفتر من می ماند .
چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل .
چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی
و من
شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام...
ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور .
پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح
عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود .
پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه
ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور.
اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی
این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز
سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر
پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی
ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان
اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد .
درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای
توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر
نشاط خرداد را یاد آور می شود .
ای بها نه ی بهار!
ای بهار را بها نه !
با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی .
پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم.
خاتون غزلهای ناب فروردینی من!
بانوی تکامل اردیبهشتی عشق!
یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح!
با تو اما پاییز
عین یک واژه ی زرد
در ته دفتر من می ماند .
چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل .
چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی
و من
شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام...
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 7 آذر 1389 و در ساعت : 12:57 - نویسنده : علی باقری