به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
برای حنای دستهایت...

چقدر دلم برای خودمان تنگ است.... برای حنای دستهایت... برای روسری گلدارت ... چقدر دلم می خواست همه ی این خیابان های دور و دراز را  می دویدم تا تو....و آنگاه از سر شوق می باریدم توی چشم هات همه ی سالهای بی تلاطم باران را.... کاش در هیجان دومین بارش پاییز، اینقدر دستهای باران خورده من از اضطراب انگشتانت جدا نبود.... اما بیهوده بود آرزوی کوچک مردی که همیشه آسمان دوازده ضلعی چترش ابری است...

این روزها همه ی جاده ها و خیابان ها به سمت نا بن بست کوچه شما منتهی می شوند..... این روز ها تمام دقایق معصوم، به ثانیه های سکوت بعد از شبانگاه می پیوندند ....به آخرین هم آغوشی باد و باران...




پی نوشت : حق داری باور نکنی.حق داری بی تابی های مرا نبینی.حق داری دندان به جگر گذاشتن های مرا بی خیالی و بی قیدی بدانی. اما من دوستت دارم و زیر پا میگذارم همه ی قانونها همه ی خطبه ها همه ی شناسنامه ها و همه کسانی که تو را از من گرفتند...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 5 تیر 1391 و در ساعت : 09:50 - نویسنده : علی باقری
دوباره باران و دوباره تو ...
امروز داشت باران میبارید و من دوباره دلم برایت لک زده بود ...

یاد شعر حمید مصدق افتاده

وای‌ باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران...

باران

پر مرغان نگاهم را شست...


رفتنت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

و

يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت


و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬


برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است .

 

سفرت مثل خواب است هنوز


مثل خواب


مثل خواب...



کاش مثل فیلمها روی زندگی من نوشته میشد 10 سال بعد ...



پی نوشت : کاش معنی سه نقطه پایانی جمله هایم را میدانستی...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 8 فروردین 1391 و در ساعت : 07:16 - نویسنده : علی باقری
1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
سال 1389 همان سالی که فکر کردم تو امده ای تا برای همیشه بمانی ... همان سالی که دفتر خاطراتم پر شد از نام تو... یاد همان روز اول همان شبی که نوشتم " دوستت دارم دوستت دارم چیز دیگری بلد نیستم جز اینکه بگوییم خیلی دوستت دارم امروز امدیو کاش همیشه تو را داشته باشم... "

در اخرین روزهای سال 1390 بود که تو را با تمامی ارزوها به خاطره ها سپردم همان سالی که تو فهممیدی که دوستت دارم اما خیلی دیر ... وقتی که تصمیم رفتنت خیلی جدی شده بود ...

سال 1391 حالا تو را نمیشود پیدا کرد جز در دفتر خاطراتم ... از امسال سالهایم بدونه تو ...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 1 فروردین 1391 و در ساعت : 08:49 - نویسنده : علی باقری
نه اما تو که رفته بودی از پیشم...

صدایی می آید و مرا میخواند دائم


اما نمی دانم از کدام سو میشنوم!


چه باید کرد؟


نمیدانم!


در این هیاهو در این صداها توان تشخیص را ندارم!


دوباره تکرار کن!


مبادا فکر کنی بی توجه شده ام به صدایت!


و عادی و تکراری شده نوایت؟


نه وقتی میخوانییم حسی عجیب مرا وادار به حرکت می کن!


اما جهت....!


دوباره گوشم را پر کن از صداییت!


چند روزیست خبری از آن لحن شیرینت نیست!


.


.


.


آه یافتم


یافتمت


درست است حدسم؟


تو؟


نه اما تو که رفته بودی از پیشم!


دوباره بخوان نامم را!


چقدر صدایت عوض شده!


نه تو نیستی


مطمئن شدم دیگر!




برچسب ها :
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 23 اسفند 1390 و در ساعت : 04:01 - نویسنده : علی باقری
سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
سیمین دانشور چند روز پیش دنیای خاکی رو وداع گفت مثل جلال... همان جلالی که تو سیاه سوخته شیرازییش بودی... و انگار دنیا دلگیر تر از همیشه شد...

من دوستت داشتم نه به خاطر سووشون بلکه تو را از نامه هایی که برای جلال مینوشتی شناختم همان جلال یا به قول خودت اسب سفید... "‌من در بچگي عاشق اسب بودم. به مادرم مي گفتم وقتي بزرگ شدم زن اسب مي شوم... آن روز مقدس كه تو از من خواستگاري كردي به خانه كه رفتم مامانم و بچه ها داشتند ناهار مي خوردند. گفتم من اسبم را پيدا كردم. مادرم پرسيد كجا مي بنديش؟ گفتم نه، اسب واقعي ام را. مي خواهم زن جلال آل احمد بشوم. قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد... من و تو دوزن و مرد جوان و عاشق به هم رسيديم و اين بزرگ ترين شانس هاي جهان است كه عاشق و معشوق به هم برسند..."

چهل سال بود که بین تو و جلال یک دنیا فاصله افتاده بود چند روز پیش بالاخره فاصله ها را کنار زدی ...


واسه تو نوشت : نمیتونم ببخشمت ... دور شو بورو نبینمت...تیکه ای بودی از دلم ... خشکیدییو  بریدمت...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 22 اسفند 1390 و در ساعت : 12:37 - نویسنده : علی باقری
چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟

بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را


به كودكان كوچه‏مان گفتم


كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم


چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟


چگونه به اقاقیهای باغچه که قول تو را به انها داده ام بگویم

تو دیگر نمی ایی...

حتي شعر ديروزم فراموشم شد


اما تو چرا از يادم نمي‏روي...؟ 

 


و من...


با اين زبان زنجيري


با گلوی بغض کرده


هنوز هم كه هنوز است


داد مي‏زنم


بانو!


بانوي خاطره های نقطه چین شده...


"دوستت دارم"


اگر چه خیلی زود رفتی...



پی نوشت: چرا دروغ بگویم که از یادم رفته ای ؟؟!!! بغضهای شبانه ی من هنوز بوی تو را دارند...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 11 اسفند 1390 و در ساعت : 12:42 - نویسنده : علی باقری
کاش ان روزها نبود...

آغاز جدايي ما همان نگاه اول بود

همان زمان كه در نگاه يكديگر مي خوانديم

كه مبادا روزي ديگر اين چنين

در كنار هم نباشيم

كه مبادا در آينده اي نه چندان دور حسرت داشتن

يك ثانيه از حال را بخوريم

 آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه فهميديم بزرگ شده ايم

و آن لحظه آرزو كرديم

كه كاش كوچك مي مانديم

آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه زندگي را فهميديم

كه فهميديم اين قدر هم ساده نيست

و آرزو كرديم كه كاش به دنيا نيامده بوديم

 آغاز جداي ما همان لحظه بود

كه فهميديم چيزي شبيه عشق در وجودمان است

و فهميديم كه عشق جدايي مي آفريند

 آغاز جدايي ما همان لحظه بود

كه دنيا آنقدر برايمان كوچك شد

كه فهميديم جز ما كسي در آن نيست

آغاز جدايي ما همان روز بود

و امروز كه ما با خاطرات آن روزها زنده ايم

با خود مي گوييم

كاش آن روزها نبود

كاش نبود

 كه آغاز جدايي ما همان روزها بود...



پی نوشت : وقتی دیدنت دردی را دوا نمیکند تازه میفهمم که ندیدنت چقدر خوب است...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 6 اسفند 1390 و در ساعت : 01:50 - نویسنده : علی باقری
به گوشت میرسه روزی...

به گوشت میرسه روزی که بعد از تو چی شد حالم 
چه جوری گریه می کردم که از تو دست بردارم


نشد گریه کنم پیشت نخواستم بدشه رفتارم
نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب در گیرم
یه روز تو خندهات گفتی تو می مونی و من میرم


سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم 
ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینارو چرا باید می فهمیدی 
منو دیدی ولی یک بار ازام چیزی نپرسیدی


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 2 اسفند 1390 و در ساعت : 08:42 - نویسنده : علی باقری
تو برای همیشه دیر کرده ای...
گره ی موهایت همان گره ای خواهد بود

                                                      که هیچوقت به دستان من باز نخواهد شد...

باید باور کنم

تو برای همیشه دیر کرده ای....


زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود

تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود


هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود


بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست

آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!


یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم

در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!


غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس

در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود


از من گذشت دختر باران! ولی بدان

این رسم عشق بازی پروانه ها نبود


با آخرین قطار از این شعر دل برید

مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 21 بهمن 1390 و در ساعت : 11:32 - نویسنده : علی باقری
من خیلی کم طاقتم...
وقتی همه ی وجودم از دلتنگی برای تو داشت درد میکرد

تو داشتی لبخند میزدی...!!

 اما نه برای من !

وقتی داشتی میرفتی

پنجره های اتاقم را بستم

من خیلی کم طاقتم

باور کن...

پی نویس : این روزها دارم سکوتم را پست میکنم .... خیلی ها مثل تو وقتی چیزی نمیگویم فکر میکنند نیستم !!


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 20 بهمن 1390 و در ساعت : 07:54 - نویسنده : علی باقری
سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
شاید یادت نیاید همین روزها بود که دستهایمان برای چند ثانیه خیلی به هم نزدیک شد...
اش پشت پا اورده بودی برای ما ... من رفتم تا ظرفی بیاورم اگر یادت باشد خیلی طول کشید تا برگردم ! نه اینکه ظرف پیدا نمی شد نه ! داشتم از پشت در نگاهت میکردم ....!!

اه... چقدر لحظه ی زیبایی بود...


سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

 

من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

 

هرکس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

 

مغرور، ولی دست به دامان قیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

 

«تنهایی و رسوایی»، «بی‌مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 17 بهمن 1390 و در ساعت : 06:02 - نویسنده : علی باقری
من می فهممت ، درکت میکنم !!!
این آقای شکسپیر که گفته: " اگر کسی رو دوست داری رهایش کن، اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده "

شکسپیر تو هم دس رو دس گذاشتی طرف از دستت پریده با این حرفت فقط میخواستی خودتو کمی اروم کنی !!

که مطمعنم اروم هم نشدی !!!

دیگه پس منو سیاه نکن من خودم چند روز پیش ذغال شدم !!!!

منظوره شکسپیر فکر کنم اینطور بوده :

اگر کسی رو دوست داری رهایش نکن، اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت تا زمانی که از دستت نرفته به تلاشت برای بازگردوندنش ادامه بده !!!!

البته من شکسپیر رو درک میکنم چون وقتی اون حرف رو گفته ، که تلاشش برای بازگردوننش بی نتیجه بوده !!!!


حیف من....!!!! حیف شکسپیر....!!!!


برچسب ها : ,,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 11 بهمن 1390 و در ساعت : 08:54 - نویسنده : علی باقری
کمی دیر به خواب من امدی ...

هوا خیلی سرد بود برف شدیدی امده بود من داشتم پشت بام خانه را پارو میکردم چشمم به تو افتاد که داشتی از خیابان رد میشدی هواسم پرت شد پایم لیز خورد و از پشت بام پرت شدم پایین !! ولی تو انگار نه انگار بیتفاوت از کنارم رد شدی  ، صدای مادرم را شنیدم که میگفت (کی میخوای از خواب بلند شی لنگه ی ظهره ) من خواب بدی دیده بودم !! ان روز این خواب دائمن در ذهنم تکرار میشد ، عصر به بهانه ی خرید به مغازه ای رفتم که میشد دوستان صمیمی و نه چندادن صمیمی را انجا ببینم ، داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که کاملا اتفاقی چیزی را شنیدم ( فلانی شنیدی امروز فلانی رفته خواستگاری فلانی ) یکدفه نفسم بند امد ... یاد خواب دیشبی افتادم... خواب من داشت تعبیر میشد ... یکدفه یاد کودکیهای خودم افتادم یاد همان روزهایی که خانه شما با خانه ی ما زیاد فاصله ای نداشت و تو هر از چند گاهی به خانه ی ما می امدی ... یادش بخیر...


به خانه بازگشتم داشتم اهنگ باران میبارد امشب امید را زمزمه میکردم

باران میبارد امشب   دلم غم دارد امشب   ارام جان خسته    ره میسپارد امشب...

بغض داشتم خیلی دلم گرفته بود از خیلیها ...

ان شب من دیگر تو را نداشتم تازه داشت جای زخمهای خواب من سر باز میکرد من بد جوری از پشتبام افتاده بودم همه ی وجودم داشت درد میکرد ...

نه! نه! تقصیر تو نبود تو از کجا میدانستی خوابها و رویاهای من بوی تو را دارند ...

ان شب خواب به چشمانم نیامد

نهار خانه ی خواهرم دعوت بودیم داشتم قدم زنان میرفتم که چشمم به نوشته های روی دیوار افتاد که نوشته بود دوستت دارم و عکس قلبی کشیده بود که تیر خورده بود !!
یک بار هم خودم دیده بودم ساعت 12 شب پسری را که داشت جلوی خانه ی دختر ی را که دوستش داشت دوستت دارم مینوشت... ان هم با چه ترس و اصطرابی !!!
شاید من هم باید اسپری میخریدم و روبروی خانه ی شما روی دیوار مینوشتم دوستت دارم بانو ... و عکس قلبی را میکشیدم که نزدیک به سه سال برای تو میتپید...
باید نامه ای مینوشتم و میانداختم خانه ی شما باید شماری تلفن خانه ی شما را بلد بودم ...
باید دست و پا میشکستم به خاطرت ...

ولی من حتی رنگ در خانه ی شما را فراموش کرده بودم ...

ولی باور کن من خیلی بیشتر از دوستت دارمهای نوشته شده ی روی دیوار دوستت داشتم من خیلی خواب تو را دیده بودم  من زیاد وابسته ی تو شده بودم...
حالا که رفته ای و امید برگشتنی نیست فقط با گلوی بغض کرده میتوانم بگویم یادت بخیر رویای شیرینی بودی برای من ....


مي خواستم به نام تو معنا شوم ...........نشد
در قاب خيس چشم تو دريا شوم .........نشد
مي خواستم كه سيب شوم بر درخت تو
تا جرم عاشقا نه ي حوا شوم...........نشد
اي اتفاق ناز غزل در عبارتم!
مي خواستم به يمن تو زيبا شوم ..........نشد
چون شب دچار اين همه دلواپسي و شك
مي خواستم به دست تو فردا شوم ......نشد
مي خواستم تمام پنجره ها را سفر كنم
تا در هواي ناز تو من ما شوم .......نشد
زيبايي مثل منظره ي صبح و آفتاب
مي خواستم جنون تماشا شوم .........نشد
من مثل قطره اي و ذره؟! نه. پيش تو هيچ هيچ
مي خواستم كه عين تو دريا شوم ......نشد


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 8 بهمن 1390 و در ساعت : 11:01 - نویسنده : علی باقری
یاد من باش....
رفتيُ خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من ، دل به هيچ کسي نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بي تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

همترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشي با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِنورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معني پل عبورُ
اگه دوري، اگه نيستي، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

همترانه! ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش


پی نوشت : این روزها دارم فیلم بازی میکنم !!
 کاش یاد من بودی که مطمعنم نیستی ....

برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 4 بهمن 1390 و در ساعت : 06:58 - نویسنده : علی باقری
تو نیستی

تو نيستي


اما من براي ات چاي مي ريزم


ديروز هم


نبودي كه براي ات بليت سينما گرفتم


دوست داري بخند


دوست داري گريه كن


و يا دوست داري


مثل آينه مبهوت باش


مبهوت من و دنياي كوچك ام


ديگر چه فرقي مي كند


باشي يا نباشي


من با تو زندگي مي كنم



پی نوشت : این روزها اگه دیده نشی نبودنت رو میشه تحمل کرد

کاش دیگه هیچوقت نبینمت....


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 3 بهمن 1390 و در ساعت : 08:17 - نویسنده : علی باقری
هر روز هر ساعت هر دقیقه

هر روز سرداراني از من به تو تسليم مي شوند


هر ساعت د‍ژي از من فرو مي ريزد


 هر دقيقه سربازان من با پرچمي سپيد نام تو را فریاد ميزنند


 و من هر ثانيه بيشتر دلتنگت مي شوم...

برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 27 دی 1390 و در ساعت : 09:13 - نویسنده : علی باقری
مرا ببر

مرا ببر ...


من خیلی دلم برای تو تنگ است ....

مرا ببر به کوچه های دلتنگیت

مرا ببر به همان جایی که حس کردی میتوانی عاشق باشی...

میتوانی دوست داشته باشی...

گاهی باید باور کرد اگر چه سخت نبودنت را ....

ولی باور کن نمیشود باور کردن همیشه نبودنت را ...

مرا جا کن در خاطره های شیرینت ...

که تمام خاطره های مرا پر کرده ای تو ...

کاش بیایی و ببری مرا با خودت

هوای دلتنگیست هوای اینجا

باید باور کنی دلتنگی مرا ....

باید باور کنی تنهای مرا....

برچسب ها : ,,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 13 دی 1390 و در ساعت : 10:40 - نویسنده : علی باقری
بگو چقدر به انتظارت بنشینم...

بگو چقدر به انتظارت بنشینم ؟


تا کی پیراهن کدرم را در چشمه های ارزو بشویم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟


اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچگاه اغوشم را نمیگشودم و


اگر صدای گوشنوازت نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی امدم


اگر شوق دیدن چشمهایت نبود پلکهایم را نمیگشودم و


اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم


خسته ام اما نه انقدر که نتوانم عاشقانه هر روز به تو سلام کنم


ارکیده ی سپیدم:


خسته نباشی که من همسفر تمام دقایق تو ام در سحر گاهان شبنم و


زمانی با کوله باری از ترانه به دیدنت خواهم آمد


و برایت از اتفاق غزل خواهم سرود


و ترا از هر چه تنهایی خواهم گرفت


و به سرخی یک سیب مهمان خواهم کرد


و به تو خواهم گفت از قلب تو تا روح من چند آغوش دل سپردگی راه مانده


تو خسته نیستی که تکیه گاه خستگی های تو منم...

برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 30 دی 1389 و در ساعت : 06:06 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com