راستي شانه هايت حالا پناه اشكهاي كيست...؟
چقدر شانه هايت را كم دارم...هيچ شانه اي باندازه تو، تحمل امتداد گريه هايم را ندارد
اين بغض مرا ميكشد، وسعت شانه هايت يادم مي آيد وقتي خدا داشت با بي رحمي جدايمان ميكرد
و اشكهاي من در امتداد شانه هايت گم ميشد...
چقدر اين روزها تو را كم دارم
راستي شانه هايت حالا پناه اشكهاي كيست...؟
آة
ميترسم در اين انتظار كم بياورم،ميترسم بميرم و يك بار ديگرنديده باشمت،
ميترسم دور از آغوش
امنت، به آغوش خاك دل بسپارم، صدايم را ميشنوي...؟ من از اين روزهاي بي خاطره ميترسم
ديگركجا را بايد بگردم؟ چه شدكه اينهمه از من دور شدي؟ به اين دل بي كس رحم كن و پيدا شو
تو كه انقدر ظالم نبودي، پيدايم كن يا خودت را نشان بده كه پيدايت كنم، من از اين همه گشتن خسته ام
خسته،ميفهمي؟؟؟
امنت، به آغوش خاك دل بسپارم، صدايم را ميشنوي...؟ من از اين روزهاي بي خاطره ميترسم
ديگركجا را بايد بگردم؟ چه شدكه اينهمه از من دور شدي؟ به اين دل بي كس رحم كن و پيدا شو
تو كه انقدر ظالم نبودي، پيدايم كن يا خودت را نشان بده كه پيدايت كنم، من از اين همه گشتن خسته ام
خسته،ميفهمي؟؟؟
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 12 شهریور 1389 و در ساعت : 12:36 - نویسنده : علی باقری