تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




بانوی دوردستها... s
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
بانوی دوردستها...

بانوی دور دست ، دورید و نا پیدا  و در این ناپیدایی دوستتان دارم....گاهی آنقدر به من


نزدیکید که می توانم آرام سر بر شانه های صبورتان بگذارم و حسرت همه روز های


روزی که نداشته ام را زار زار گریه کنم....حسرت حرفهایی که بر لبانم مانده


است...حسرت بغض های فرو خورده ای که امانم نمی دهند...


می توانم روسری گلدارت  را آرام از سرت بر دارم  بی آنکه رم کنند آهوان خسته ای

که در سرمه ریز چشمهای قهوه ای ات  آرامیده اند....می توانم گیلاس بنوشم از متن پیراهنت...از باغستان حوالی شعرهات...از یاقوت گوشواره هات... از نرمه بارانی که بر گونه هات می نشیند بعد از هر قنوت ...بعد از هر غروب... می توانم بی شبیخون هرچه شهر از خنده های شرم آگین  دخترکانی بگویم که از ترانه های  مادرم شعله می کشند...من یک عاشق بارانییم که هزار و یک شب غصه هام از عطر نام  تو لبریز است...

پاییز می آید ....باد کل می زند حنابندان برگ را و دختران گلاب و آیینه دف می کوبند نام زیبای تورا . پری مهربان دوست داشتنی خودم ، در هنگامه برگ ریز این خزان زرد دلم افتاده توست.... دوستت دارم با آنکه می دانم  و نمی دانم چرا باید کسی را دوست داشته باشم که تنها سهم من ازاو دوری و دوری و دوری است.

شما به من انگیزه نوشتن و سرودن می دهید. من می توانم به شوق شمایی که که در واژه ها پیدای تان کرده ام سال های سال بنویسم. می توانم به خیالی از شما خرسند باشم و با این شوق نا تمام ، خودم را خوشبخت ترین مرد عالم بدانم .من شما را در زوایای ذهنم آنقدر بزرگ و زیبا و صبور آفریده ام که می توانم سال ها ، پیش شما بنشینم تنها نگاه تان کنم . لب بدوزم و بی واسطه ی  هر چه واژه شما را سکوت کنم....نامتان را دوست دارم که فروغی در خلوت تنهای منید. من همیشه تنهایم و تنها ، عاشق است...تنها ، تنها می خواهد عاشق باشد .تنها ، تنها می خواهد تنها باشد....تنها ، تنها می خواهد تنها نباشد....و پروانه ها غزل های تا خورده تنهایی من اند که اینگونه بی پروا در شکاف دیوار انزوا ، چکه چکه آب می شوند.

دلم گرفته عزیز....دارم دیروزهای نامهربان خودم را مرور می کنم.... 

پری مهربانم سعی نکن به من بفهمانی که پاهایم نمی لرزند....دستهایم نمی لرزند.... دستهایم نمی لرزند..... چرا هی فکر می کنی دارم شعر می گویم....من دارم می میرم...من نفسم بند آمده است....من مثل کودکان مادر مرده بغض کرده ام......من باید پیدایت کنم... شاید توی شالیزار ، یا توی لباس مترسکی تنها ...یا توی خنده های دخترکی معصوم ...شاید مرا می بینی و به روی خود نمی آوری.....اما نه....

فردا قرار است من ببارم....فردا قرار است من تمام شوم... آن وقت تو می مانی و بابونه های حوالی کوه که حنای دستانت را سرمست خواهند شد بی من... تو خالی می شوی مثل نسیم....مثل کل زنان کولیان رها درباد....می رقصی بر خیال اسب های سپید... می گویند رفته ای گل بچینی از چمنزارهای دور دست...من اما نشانی آن بهشت گل افشان را گم کرده ام....

آری

هق هق ِ گریه، لالایی ِ آن شبم بود...


برچسب ها :
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 18 مهر 1389 و در ساعت : 02:26 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com