چشمهايت
روياي كودكيام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظههاي دلتنگيام
دوستت دارم...
و تو قرنهاست اين را ميداني ...
و باز...
نميدانم
از چشمهايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب ميبخشد
نميدانم
چرا از يادم نميروي!؟
اينگونه تلخ نگاهم مكن
اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده؛
زادگاهم
و اين زبان ناگشوده؛
زبان مادريام
من راز اين بغضها را
سالهاست كه ميگريم
و پشت هالههاي غبارآلودت خيسم...
بانو به چه مينازم
به بی تو بودنها...
به بی تو گریه کردنها...
نه نه بانو
من به روزی که به شانه هایت تکیه خواهم داد مینازم...
به حرفهایم نخند
من خوب میدانم روزی به شانه هایت تکیه خواهم داد و تو
دستهایم را خواهی گرفت...
بعد از تو
اين سروهاي بيخاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
و اين عروسكان كاغذي
اذيتم ميكند
كجاي كاري بانو...
آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نميرقصد
بعد از تو
آنقدر با شب بودم
كه نور چشمهايم خاموش شد
و آنقدر اسمت را گريستم
كه نامم فراموشم شد
بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را
به كودكان كوچهمان گفتم
كه اكنون نميتوانم از كوچه بگذرم
چرا از ياد كودكان كوچهمان نميروي...؟
من قصههاي مادربزرگم را گوش كردم
من معصوميت مردمانم را فهميدم
حتي شعر ديروزم فراموشم شد
اما تو چرا از يادم نميروي...؟
و من...
با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
داد ميزنم
بانو!
بانوي سرزمين آفتاب
"دوستت دارم"
برچسب ها :
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 1 آبان 1389 و در ساعت : 10:14 - نویسنده : علی باقری