برای حنای دستهایت...
چقدر دلم برای خودمان تنگ است.... برای حنای دستهایت... برای روسری گلدارت ... چقدر دلم می خواست همه ی این خیابان های دور و دراز را می دویدم تا تو....و آنگاه از سر شوق می باریدم توی چشم هات همه ی سالهای بی تلاطم باران را.... کاش در هیجان دومین بارش پاییز، اینقدر دستهای باران خورده من از اضطراب انگشتانت جدا نبود.... اما بیهوده بود آرزوی کوچک مردی که همیشه آسمان دوازده ضلعی چترش ابری است...
این روزها همه ی جاده ها و خیابان ها به سمت نا بن بست کوچه شما منتهی می شوند..... این روز ها تمام دقایق معصوم، به ثانیه های سکوت بعد از شبانگاه می پیوندند ....به آخرین هم آغوشی باد و باران...
پی نوشت : حق داری باور نکنی.حق داری بی تابی های مرا نبینی.حق داری دندان به جگر گذاشتن های مرا بی خیالی و بی قیدی بدانی. اما من دوستت دارم و زیر پا میگذارم همه ی قانونها همه ی خطبه ها همه ی شناسنامه ها و همه کسانی که تو را از من گرفتند...
برچسب ها : برای حنای دستهایت...,سوکهریز
| | | لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | | امتیاز : |
نوشته شده در تاریخ 5 تیر 1391 و در ساعت : 09:50 - نویسنده : علی باقری