به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
من خیلی کم طاقتم...
وقتی همه ی وجودم از دلتنگی برای تو داشت درد میکرد

تو داشتی لبخند میزدی...!!

 اما نه برای من !

وقتی داشتی میرفتی

پنجره های اتاقم را بستم

من خیلی کم طاقتم

باور کن...

پی نویس : این روزها دارم سکوتم را پست میکنم .... خیلی ها مثل تو وقتی چیزی نمیگویم فکر میکنند نیستم !!


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 20 بهمن 1390 و در ساعت : 07:54 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com