به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟

بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را


به كودكان كوچه‏مان گفتم


كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم


چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟


چگونه به اقاقیهای باغچه که قول تو را به انها داده ام بگویم

تو دیگر نمی ایی...

حتي شعر ديروزم فراموشم شد


اما تو چرا از يادم نمي‏روي...؟ 

 


و من...


با اين زبان زنجيري


با گلوی بغض کرده


هنوز هم كه هنوز است


داد مي‏زنم


بانو!


بانوي خاطره های نقطه چین شده...


"دوستت دارم"


اگر چه خیلی زود رفتی...



پی نوشت: چرا دروغ بگویم که از یادم رفته ای ؟؟!!! بغضهای شبانه ی من هنوز بوی تو را دارند...


برچسب ها : ,
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 11 اسفند 1390 و در ساعت : 12:42 - نویسنده : علی باقری
آخرین مطالب نوشته شده
  • تکرار ارزوها بر باد رفته...
  • برای حنای دستهایت...
  • از خیالم رفتنی نیست...
  • و چقدر تو در خیال من مهربان بودی...
  • بخند
  • دوباره باران و دوباره تو ...
  • 1391 همان سالی که باید فراموشت کنم ...
  • نه اما تو که رفته بودی از پیشم...
  • سیمین عزیز دنیا دلگیر است بی تو و جلال...
  • چرا از ياد كودكان كوچه‏ ما نمي‏روي...؟
  • کاش ان روزها نبود...
  • به گوشت میرسه روزی...
  • یک دقیقه سکوت...
  • تو برای همیشه دیر کرده ای...
  • من خیلی کم طاقتم...
  • سالگرد نزدیک شدن دستهایمان به هم....
  • من می فهممت ، درکت میکنم !!!
  • کمی دیر به خواب من امدی ...
  • یاد من باش....
  • تو نیستی
  • Copyright © 2010 by http://mosafer.samenblog.com